تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هرانسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول ونژادو قدرت ارزش نیست جواب همصداییها پلیس ضِد شورش نیست
نه بمب هستهای داره، نه بمبافکن نه خمپاره دیگه هیچ بچهای پاشو روی مین جا نمیزاره
همه آزاده آزادن، همه بیدرد بیدردن تو روزنامه نمیخونی، نهنگا خودکشی کردن
جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانهس تمام جنگهای دنیا، شدن مشمول آتشبس
کسی آقای عالم نیست، برابر با هماند مردم دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونهی گندم
بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا
تلخ گذشتم و سنگین
از معبری که در آن
انسان و هیمه را
به یک گونه می سوختند
لب سوخته و زخمگین
از بهشت شما می آیم
به بوی نکبت آغشته
و کفشهایم
آلوده به خاکی
که هرگزش چنین نمی خواستم
خاک مرده
خاک مرگ
از بهشت شما می آیم
و تلخ آنچنانم
که هفت دریا را
تاب شستن اندوهم نیست
درد بودم و درد را خواندم
بغض بودم و گریستم
و در سپیده ای
که بال کبوتر
گلگونه می نمود
و مرگ با بوی سنگینش
در کوچه میگردید
زخم را
و آتش را
سرودم
با همسایگانم سر گفتار نبودم
که فربه بودند و شادان
و جست و جوی سکهای را
چندان به کار دویدن بودند
که ایستادنشان را
کمترین بهانه
انسانی در برابر بود
آری
با همسایگانم
سر دیدار نبود
آن را که در برابر داشتم
نمی خواستم
و آن را که می خواستم
نام نیارستم برد
پس درد شدم
سراپا
و شرمگین آنچنان
که گفتی
عریان به بازار برده فروشانم برده اند.
و زخم شدم
زخمگین
و زخم را سرودم
تلخ گذشتم
تلخ
از بازارتان
زمانی که بهای انسان
همسنگ سکهای بود
که به جیب شما می ریخت!
تلخ گذشتم
تلخ
از کنارتان
که صدایتان
چندان به زنگ شهوت و زر آغشته بود
که پنداشتی
از میان پای فاحشهای کهنه کار می خیزد
با نفرتی
که تنها
آن کس کی می بیند
می داند
در چشمتان
فاجعه
حادثهای ساده است
و رنج را چنان می نگرید
که نخجیر کار مغرور
زخم عمیق و گرم شکارش را
حتی
اگر چه مادینگانتان
گریستن را
همواره
دستمالی معطر در کیف دارند
و گستره دیدتان
از دریچه ای
که لاجرم
جز به گنداب دروغتان نمی گشاید
بر نمی گذرد
عشق را
بر قامت بلند عاشقان مغلوب کرده اید
و آفتاب را
بر انتظار شنگرفی کوههای شرق
و در شهرتان
مجال انسان
تا پای سفرهای است
که بر آن
پس مانده کامرانی تان را
در شهرتی بیمارگون
به دندان بخاید
نه حماسه
نه فریاد را
در های و هوی بازارتان
راهی نیست
و دروازه بر ابتذال گشوده اید
که اعترافی است
به زوال و زیبایی
به اسارت عشق
پس به کدام سخن درآیم
که طعم فریادی
در کام زخمگین هر حرف ننشیند
و زنگ کدام طرب را
بر پای کبوتر بندم
که فرا رویم
چشم انداز ستمگری است
که جزیه تکرار فاجعه
راهی نمیبرد
نه حماسه را
نه فریاد را
و تلخ چون نباشم
که زمانی به باد نشستم
که رستن جوانه ای
حتی
جنایتی است
باری
اینجا نشسته ام
اما نه در کنارتان
نه در بازارتان
که در کنارتان
دام سکون و درنگ است و
بازارتان
مهلکه خوف و ننگ
و آسمان حتی
آنجا که نشسته اید
تنگ چشم و حقیر می نماید
اینجا نشسته ام
بیگانه وار و خسته
و تلخ
مثل تجربه لبخند در دیارتان
با این همه
اما
لب سوخته و زخمگین
در آفاقی سرود می خوانم
که گستره تابناکش
از ظلمت سکون شما
بر گذشته است.
عبدالله کوثری
چهارشنبه روز بدی بود... یه روز دلگیر
بغض بدی گلوم رو می فشرد.
وقت خوبی بود برای گفتن غزلی تازه...اما از سر صبح قافیه ها توی ذهنم جور نمی شد.
شاملو و حافظ هم اینبار فریاد رس نشدن...
کجاست فریادرسی؟
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
نکـند موسـم سـفر باشد ساربان خفته، بی خبر باشد
بـوی بـاران تـازه می آید نکند بوی چـشـم تـر باشد
سخنی از وفا شنیده نشد نکند گـوش خـلق کـر باشد
نکند عشق در برابر عقل دسـت ، از پـا دراز تر باشد
نکند در قلمـرو احـساس کاسـه از آش داغ تـر باشد
نکند پرده چون فـرو افـتد داسـتان ، داسـتان زر باشد
زیراین نیم کاسه های قشنگ نکـند کاسـه ی دگـر باشد
دخـتر گلـفـروش مـا نکـند یـار لات سـر گـذر باشد
نکند قـصه ی گل و بلبل هـمه پـایینـتر از کمر باشد
نکند آنکه درسِ دین می داد از خدا ، پاک بی خبر باشد
این زمین روی شاخِ گاوی بود نکند روی گـوشِ خـر باشد
همچو دروازه بود یک گوشش نکـند دیـگریـش ، در باشـد
نکند خطبه های قطره ی آب در دلِ سنـگ، بی اثـر باشد
نکـند گـفـته هـای آیـیـــنه از دهـانــش بـزرگـتر باشـد
ایستادن چو سرو در این باغ نکـند پاسـخـش تـبر باشـد
نکـند نان به نرخِ روز شـود چامه کبریتِ بی خطر باشد
نورِ « کیوان » در آسمانِ شب
نکـند پـوچ و بـی ثـمر باشـد
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
دیه اش نصف دیه ی توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن ۴ همسر می باشی...
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم دارد ..
ولی تو به لطف قانون گذار می توانی هر گاه بخواهی ازدواج کنی...
کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...
او درد می کشد وتو نگرانی کودک دختر نباشد تا جلوی خانواده ات سر افکنده نشوی...
او بالای سر دلبندش بی خوابی می کشد وتو در خواب نازی...
او با به خطر انداختن جانش مادر میشود و در کشور ما همه جا می پرسند نام پدر...
او متولد میشود ..عاشق می شود..
مادر میشود ..پیر میشود و می میرد...
و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو میکند...
چرا که در چین و شیار های صورت مردش عبور زمان را نمی بیند ..جوانی بر باد رفته اش را می بیند...
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده ...
و این ها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...
زندگی بی عشق به درختی می ماند بی شکوفه و میوه.
به گلهایی می ماند بدون رایحه...
تقدیر من تقدیر همه کس نیست
مرگ سخن ساده ایست
مرگ سخن تازه ایست
و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت
که چه سوگوارانه است
تمام پایانها
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند
شعر من نیلوفر پژمرده در پهنای این مرداب را ماند
ابر بی باران اندوهم
خار خشک سینه ی کوهم
سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حالیا خاموش خاموشم
یاد از خاطر فراموشم
روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه
عصر پرپر می شود این در سکوت دشت
روزها این گونه پرپر گشت
لحظه های بی شکیب عمر
چون پرستوهای بی آرام در پرواز
رهروان را چشم حیرت باز
اینک این جا شعر و ساز و باده آماده است
من که جام هستیم از اشک لبریز است می پرسم
در پناه باده باید رنج دوران را زخاطر برد ؟
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟
ناله ی من می تراود از در و دیوار
آسمان اما سراپا گوش و خاموش است
همزبانی نیست تا گویم به زاری ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شدست از شعر ناب
ساز من فریاد های بی جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل می شکوفد از فراز کوه
روشنایی می رود در آسمان بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نور لبریز است
اما من
همچنان شبهای بی مهتاب
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز از اندوه می پرسم :
جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟
گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد راگفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
پی نوشت: باز هم سکوت...
پی نوشت: سراچه ذهنم خشکیده است...


