|
قاضیی ِ تقدیر با من ستمی کرده است. به داوری میان ِ ما را که خواهد گرفت؟ من همهی ِ خدایان را لعنت کردهام همچنان که مرا خدایان.شما و در زندانی که از آن امید ِ گریز نیست بداندیشانه بیگناه بودهام! (احمد شاملو) + نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388 11:41 توسط شب بو |
این وبلاگ یه گردگیری حسابی نیاز داشت...
مدتها بود چند تا از پستهای قدیم ام اذیتم می کرد... امروز عزمم رو جزم کردم و پاکشون کردم... حالا دیگه خالی شدم از تموم خاطراتی که دوسشون نداشتم... + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388 23:40 توسط شب بو |
دیروز ظهر بعد نهار در حالی که به شدت خوابم می اومد...مراقب امتحان بودم... برای اینکه سعی کنم به خوابم غلبه کنم و کمتر خمیازه بکشم برگه سوالات رو برداشتم تا بهش نگاهی بندازم... امتحان نثر گلستان سعدی بود...سوالات رو یکی یکی می خوندم تا رسیدم به یه سوال که باعث شد خواب به کلی از سرم بپره... نکند جورپیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی
پی نوشت: با خودم گفتم...بازم سعدی...دمت گرم + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 7:50 توسط شب بو |
نمی دانم در این آواره آباد دلی هم مثل من تنها گرفتست + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 20:46 توسط شب بو
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هرانسانی تو اون خوشبخته خوشبخته نه بمب هستهای داره، نه بمبافکن نه خمپاره دیگه هیچ بچهای پاشو روی مین جا نمیزاره تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه کسی آقای عالم نیست، برابر با هماند مردم دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونهی گندم بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 13:33 توسط شب بو |
تلخ گذشتم و سنگین از معبری که در آن به یک گونه می سوختند پس درد شدم تلخ گذشتم و در شهرتان و تلخ عبدالله کوثری + نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388 14:31 توسط شب بو |
چهارشنبه روز بدی بود... یه روز دلگیر بغض بدی گلوم رو می فشرد. وقت خوبی بود برای گفتن غزلی تازه...اما از سر صبح قافیه ها توی ذهنم جور نمی شد. شاملو و حافظ هم اینبار فریاد رس نشدن... کجاست فریادرسی؟ من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388 7:13 توسط شب بو |
نکـند موسـم سـفر باشد ساربان خفته، بی خبر باشد بـوی بـاران تـازه می آید نکند بوی چـشـم تـر باشد سخنی از وفا شنیده نشد نکند گـوش خـلق کـر باشد نکند عشق در برابر عقل دسـت ، از پـا دراز تر باشد نکند در قلمـرو احـساس کاسـه از آش داغ تـر باشد نکند پرده چون فـرو افـتد داسـتان ، داسـتان زر باشد زیراین نیم کاسه های قشنگ نکـند کاسـه ی دگـر باشد دخـتر گلـفـروش مـا نکـند یـار لات سـر گـذر باشد نکند قـصه ی گل و بلبل هـمه پـایینـتر از کمر باشد نکند آنکه درسِ دین می داد از خدا ، پاک بی خبر باشد این زمین روی شاخِ گاوی بود نکند روی گـوشِ خـر باشد همچو دروازه بود یک گوشش نکـند دیـگریـش ، در باشـد نکند خطبه های قطره ی آب در دلِ سنـگ، بی اثـر باشد نکـند گـفـته هـای آیـیـــنه از دهـانــش بـزرگـتر باشـد ایستادن چو سرو در این باغ نکـند پاسـخـش تـبر باشـد نکـند نان به نرخِ روز شـود چامه کبریتِ بی خطر باشد نورِ « کیوان » در آسمانِ شب نکـند پـوچ و بـی ثـمر باشـد + نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388 9:53 توسط شب بو |
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 14:16 توسط شب بو
زن عشق می کارد و کینه درو می کند..
دیه اش نصف دیه ی توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن ۴ همسر می باشی... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم دارد .. ولی تو به لطف قانون گذار می توانی هر گاه بخواهی ازدواج کنی... کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد وتو نگرانی کودک دختر نباشد تا جلوی خانواده ات سر افکنده نشوی... او بالای سر دلبندش بی خوابی می کشد وتو در خواب نازی... او با به خطر انداختن جانش مادر میشود و در کشور ما همه جا می پرسند نام پدر... او متولد میشود ..عاشق می شود.. مادر میشود ..پیر میشود و می میرد... و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو میکند... چرا که در چین و شیار های صورت مردش عبور زمان را نمی بیند ..جوانی بر باد رفته اش را می بیند... سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده ... و این ها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد... زندگی بی عشق به درختی می ماند بی شکوفه و میوه. به گلهایی می ماند بدون رایحه... + نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388 14:0 توسط شب بو |
|
| ||||||